|
دفتر خاطرات من |
|||
|
درباره وبلاگ |
یادداشت های روزانه |
||
|
فهرست اصلی پیوندهای روزانه
یادداشت های ریاضی یک گالوای ایرانی
آبی و دریادلی است احوال ما(پروانه) نوشته های پیشین طراح قالب |
|
وبلاگ جدید...
سلام دوستان عزيز!من ديگه تو اين وبلاگ چيزي نمي نويسم... چون ديگه دوستش ندارم... يه وبلاگ جديد درست كردم...البته همچين جديد جديد هم نيستا!... مال قبل از عيده... اگه دوست داشتين اونجا هم مهمونم باشين بگين تا آدرس بدن... عارفه خانوم يه سر بياين وبلاگ جديد گوشي دستتون مياد كه چرا آپ نمي كردم!... مريم جون ممنون كه هميشه بهم سر ميزني... راستي...بچه مثبت عزيز...سر وبلاگت مگه چه بلايي اومده... چون هروقت خواستم واردش بشم اين پيغام اومد كه دسترسي به اين سايت امكان پذير نيست!... درباره فاطمه هم تو وبلاگ جديدم مي نويسم....
نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 ساعت 4:22 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت ........
سلام خواهش مي كنم براي اين كوچولو دعا كنيد.... شايد خدا صداي يكي از شماها رو بشنوه... آخه مگه اون چه گناهي كرده كه بايد تو اين سه ماهه زندگيش اينقدر درد بكشه....
نوشته شده توسط سمانه در یکشنبه ششم اسفند 1385 ساعت 11:38 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت آخرین برگ این دفتر...
چندشب پیش یهو یه تصمیم گرفتم... مثل همه تصمیمایی که میگیرم این یکی هم کاملا یهویی وبدون زمینه قبلی بود... دیگه می خوام دور وبلاگ نویسی رو خط بکشم ...برای همینم این آخرین برگ این دفتر خاطراته... این وبلاگو برای این درست کردم که چون از نوشتن خاطرات تو دفتر خسته شدم گفتم بیام این مدلش رو هم تجربه کنم... یه سال و چند ماهم ادامه دادم... حالا از این مدلشم خسته شدم و دوباره می خوام فقط برای خودم بنویسم تا راحت تر باشم... هرچند آدم هیچ وقت نمی تونه اون چیزایی که تو ذهنشه رو روی کاغذ بنویسه، چون بالاخره یکی پیدا میشه که اون کاغذا رو پیدا کنه وبخونه!... یه دلیل دیگه هم اینکه به این نتیجه رسیدم آدم هرچی از این دنیای مجازی دورتر باشه و کمتر بهش وابسته باشه بهتره... اینجا(اینترنت) فقط به درد کپی پیست کردن مشقا و پروژه هامون می خوره و بس!... آخ جون دارم می شم همون آدمی که دوست داشتم باشم!... یه آدم بی خیال و بی تفاوت نسبت به همه چیز... آخ که چقدر زندگی این مدلی راحته!... حتی می خوام بی خیال تمشکی که زمانی اونقدر بهش تعصب داشتم بشم!... آدم باید فقط وفقط به خودش فکر کنه!... اما با اینحال فعلاً دلم نمیاد وبلاگو حذف کنم... می ذارمش همین جوری بمونه... شایدم یه روزی دوباره دچار انقلاب شدم و برگشتم!
نوشته شده توسط سمانه در جمعه سیزدهم بهمن 1385 ساعت 3:56 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت
سلام ý دیروز رفتیم دانشگاه تا نتیجه قرعه کسی مشهد رو ببینیم... جلوی خودمون قرعه کسی انجام شد....که اسم هیچ کدوممون در نیومد... نصف بچه های کلاس اسم نوشته بودن...اما اسم هیچکس در نیومد!... من که خیلی ناراحت نشدم...خب هرچی باشه ما یه بار رفتیم...اما بقیه بچه ها خیلی ناراحت بودن...مثلا یه نفر بود که سه تا از دوستاش اسمشون در اومد و اونوقت خودش اسمش نبود... دلم سوخت براش،خیلی گریه کرد... ý ایول...نمرهای خوب خوب هم یکی یکی دارن می رسن!... یه 18 هم اومد تو کارنامه...درس عمومی، که امتحانش خیلی باحال بود... مراقبمون از آشناهای خودمون بود!...استاد کلاسو سپرده بود به اون!...یعنی یه چیزی تو مایه های" گله رو دست گرگ سپردن"! بود اگه اشتباه نکنم!!!...با این حال شدم 18! ý یه چیزی هم می خوام بگم درباره این هیئتها و عزاداری ها برای امام حسین... امسال محرم خیلی تو تلویزیون می بینیم که از این نوع عزاداری کردن انتقاد می کنن!... که مثلاً چرا تو هیئتا طبل می زنن،چرا جوونا علم بلند می کنن،چرا برای هیئتا چلچراغ می خرن... اما خب مگه اینا چه اشکالی داره این چیزا؟ از وقتی که یادم میاد این چیزا همراه ماه محرم و عزاداری ها بوده... اگه بد بوده و نادرست،خب چرا از همون اول به فکر اصلاحش نیفتادن؟... حالا یهویی و با این برخوردای چکشی می خوان درستش کنن؟! خیلیا به عشق همین چیزا میرن هیئت...یکیش همین داداش خودم!... مگه چه اشکالی داره نوحه ای که خونده میشه همراه با این چیزا باشه؟... به نظر من اصلا همین چیزا بیشتر باعث میشه که آدم جذب این جور مراسما بشه... البته منظورم این نیست که فقط به خاطر این چیزاست... برنامه خبر بیست وسی دیشب هم درباره همین موضوع بود... مردم حرفای جالبی می زدن... می گفتن به بهونه این چیزا برخوردای بدی با هیئتا میشه... یا مثلا بخاطر سروصدای طبلا تو شبا... درسته که این سر و صداها ممکنه باعث ناراحتی بعضیا بشه...اما مگه چند روزه؟فقط ده روزه... نمی دونم... راستی یادم رفت بگم... یه چندروزی نیستم... میرم تعطیلات فرجه بعد از امتحانا!(به قول آمنه!)... تو این روزا برای همه دعا کنید...
نوشته شده توسط سمانه در شنبه هفتم بهمن 1385 ساعت 9:30 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت آخیش...تموم شد..
سلام آخیشششششششش! بالاخره تموم شدن...امتحانا...بدک هم نبود...کلاً این ترم، ترم خیلی باحالی بود...اصلا درس نداشتیم برای خوندن... آخه مگه چی داشتیم؟...بیان شفاهی داستان...ترجمه نوار وفیلم...ترجمه اصطلاحات... خلاصه اینکه خیلی باحال بودن...تاحالا نمره سه تا از درسا اعلام شده...یعنی یه 15 و14 تشریف اوردن تو کارنامه م...با یه دونه 19 عزیز!نمره آلمانیمه!دیروز امتحانشو دادیم وامروز نمره شو گرفتیم... دیروز ساعت 6عصر امتحان آلمانی رو داشتیم...صبح دوسه ساعتی خوندم و بعدش رفتم دانشگاه که با هم بخونیم مثلا!اما از ساعت 12 بیکار نشسته بودیم و همدیگه رو نگاه می کردیم!... ساعت 1 شد،گفتم وای تا 5 ساعت دیگه چیکار کنیم!...ساعت دو شد...همین...ساعت 3... البته یه جورایی خودمونو هی سرگرم می کردیم...روزنامه باطله های سال قبل رو خوندم...فایل علایق ورزشی بچه های ورودی خودمونو پیدا کردم و کلی به اون جوونی های خودمون خندیدیم... یه خرده آسانسور بازی کردیم با محدثه...دو نفر داشتن تو راهروی طبقه دوم اختلاط می کردن که ما شدیم نخودشون!اونم با آسانسور...شیش دفعه با این آسانسوره رد شدیم از جلوشونو و حواسشونو پرت کردیم!..خدا پدرشو بیامرزه...آسانسور رو میگم!... برای پرکردن اوقات فراغت دیروز یه نقاشی هم کشیدم که به سفارش بچه ها فرستادیمش شبکه آفتابمون(شبکه اراک) که بصورت فوق العاده و اظطراری وسط اخبار ساعت یه ربع به نه مون پخشش کنن!!! امتحان قبلی مون همون درسی بود که باید شعر و دراما رو تجزیه تحلیل می کردیم... چندتا سوال تشریحی درباره دارامای آنتیگونه...که آنتیگونه برای مردم این دوره چی داره که بگه و این تراژدی آنتیگونه بود یا کرئون... برای جواب دادن به این سوال،استاد گفت برای من اصلا مهم نیست که نظر شما چیه!... گفتیم اِ...استاد شما که جواب این سوالو ندادین و گفتین که باید نظر خودمونو بگیم براش... که استاد در ادامه حرفش گفت:برای من این مهمه که چه جوری از نظرتون دفاع می کنید!... خلاصه ما هم یه چیزایی نوشتیم که امیدواریم نظر ایشون رو جلب کنه! با بچه ها با هم این درسو خوندیمش...خیلی بامزه بود خوندنمون...کلی خندیدیم، به "عصمت" . "آنتیگونه"!!...5دقیقه می خوندیم...بعد یه استراحت یه ساعته می دادیم به خودمون...همراه با تخمه و نخودچی کیشمیش و چای! و کله پاچه دیگرون رو بار می ذاشتیم!... از دوساعت قبل از امتحان دست به سینه می نشستیم و غر می زدیم که اَه،پس چرا امتحان شروع نمیشه!...برای همینم بچه ها به گروه ما میگن"مرفهین بی درد"!!!...چون اصلا به خودمون سختی نمی دیم در مورد امتحان...پنج دقیقه قبل از رفتن سر جلسه هم چیدمان مون رو درست می کردیم!...روی برگه می کشیدیم که این مثلا الهه است که باید پشت سر امنه بشینه که کنارش محدثه است و اونطرفش هم من قرار داشتم و مهناز هم یه طرف دیگه شه!!!...جیبامونو هم پره برگه سفید می کردیم که در صورت لزوم برای گرفتن تقلب استفاده کنیم...بچه ها(خودتون میدونید کدوماتون میگم...حالا اسمتونو نمی برم که ضایع نشین!)کل کتاب و جزوه روتو بیست صفحه سه در سه می چپوندن و می امدن سر جلسه...البته خودشون که میگفتن اصلا از اون برگه ها استفاده نمی کنن!(آره جون عمه تون!) فقط برای اینکه بهشون امید میدن اونا رو می برن سر جلسه!.. روش تقلب من مدرن تر بود...خدا کنه کسی پی نبره به این روش... امروز تقریبا روز آخر خیلی از بچه ها بود...برای همین بازار ماچ و بوسه داغ بود...البته بین پسرا خیلی بیشتر از دخترا...مثل اینکه معرفت اوناخیلی از ما بیشتره نسبت به دوستاشون!...ما که دیروز آخرین امتحانمون بود همه بدون خداحافظی امتحانو می دادن و میرفتن...مهناز هم امروز رفت خونه...الهه هم دیروز رفت...خودمون موندیم وخودمون...تا دو سه هفته دیگه...منم یه چند روزی میرم تهران... راستی...دوباره از طرف دانشگاه می برن مشهد...این بار با قطار...ما هم دوباره رفتیم اسم نوشتیم...مهناز از همه بیشتر مشتاقه که بریم...چون اون دفعه هم که ما رفتیم نبود باهامون واز بس که از اون موقع تا حالا هی براش تعریف کردیم خیلی دوست داره بریم...اما قرعه کشیه... دوباره مثل اون دفعه وقتی رفتیم که اسم بنویسیم الهه گفت که من خواب دیم که رفتیم مشهد و باز مثل اون دفعه گفت که من نذر دارم هر6ماه برم مشهد...پس باید باید ما رو ببرین!...ولی احتمالش خیلی کمه...چون شونصدنفر اسم نوشتن..اما دعا کنید که اسممون دربیاد.... چون خيلي بهمون خوش مي گذره....آخه به قول مهناز ما رو حتي اگه ببرن جهنم اما با هم ديگه باشيم بازم بهمون خوش مي گذره !!!
نوشته شده توسط سمانه در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 ساعت 9:5 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت جشنواره...
سلام خوبین شما؟ امتحانا چطورن؟ - ما که خوبیم...امتحانا هم یکی یکی می گذرن و این ترممون هم تموم شد و دیگه داریم به پابان عمر شیرین دانشجویی مون می رسیم... راستی اینکه آدم هرچی کمتر بخونه برای امتحان نتیجه بهتری می گیره واقعا و عجیب جواب میده ها!...البته نتیجه خوب از نظر بنده نمره پاسیه...12،13،14،15و اگه بشه 16 که دیگه عالی میشه...کور از خدا چی میخواد...یه جفت چشم!!!...اما خدا بده برکت...ما که به همینا هم راضی هستیم... - یه چند سالیه که تو شهر ما یه اتفاق خوب میفته :"جشنواره کوهستانی پاییزه و زمستانی "...جشنواره باحالیه.... حتی بچه ها که همش می زنن تو سر این شهر مظلوم ما، موندن تو کف این جشنواره ها! گفته بودم که دورتادور اراک رو کوه گرفته... برای همین مردم خیلی به کوهنوردی علاقه دارن...تابستو و زمستون میریم کوه...تابستونا برای ریواس خوری! و زمستونا برای سرسره بازی! از این جشنواره ها که توی کوههای گردو برگزار می شه خیلی استقبال می شه... امروز هم جشنواره زمستونی بود که خیلی خیلی شلوغ بود... با چندتا از بچه های انجمن رفتیم مثلا به نمایندگی از دانشگاه... اما برخلاف دفعه های قبل این بار هرکس رییس و نوکر خودش بود...یعنی آقا بالاسر نداشتیم...خیلی خوش گذشت ...کلی هم برنامه اجرا شد... یه سری ها آدم برفی و خونه اسکیمو درست می کردن(که این خونه ها بیشتر شبیه سنگر بودن!)...آدم برفی ها هم یکی شون جناب شرک بودن... برای بابابزرگا هم مسابقه مچ اندازی برگزار می شد... برای کوچولوها هم مسابقه بادبادک(کوچولوهای بیست سی ساله!) و عروسکا(حیف شد...ما یادمون رفت عروسکامونو ببریم!)... مسابقه دارت،تیروکمان،پرتاب گوی... ولی بهترین قسمتش سرسره بازی بود...از اون بالای کوه تا پایین...با تیوپ و پلاستیک... خودمونو کشتیم تا از یه نفر تیوپ بگیریم و سرسره بازی کنیم...اما گیر نیومد!... برای همین بدون امکانات بازی کردیم و نتیجه ش این شد که همه شل و پل شدیم!
نوشته شده توسط سمانه در جمعه بیست و نهم دی 1385 ساعت 11:47 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت امتحانات...
بازم سلام...نه به اون وقتا که هفته به هفته به وبلاگ سر نمی زنی نه به حالا!(خودمو میگم) آخه حالا یه خرده سرم خلوت شده و تنها کاری که دارم اینه که بشینم و درس بخونم... این هفته، هفته فرجه امتحاناست...برنامه کوتاه مدت چیدم برای این هفته... که هر روزش یه کتابو بخونم... کتابایی که بعضی درساشونو برای اولین باره دارم می خونم!...مثل معارف! خب...فرجه من از پنج شنبه شروع شد... پنج شبه روز خوندن "درآمدی بر ادبیات" بود...یه کتاب دویست سیصد صفحه ای! که خیالی نبود...خوندمش!... ولی راستشو بگم از امتحانش خیلی می ترسم...آخه یه جورایی سخته... باید چی کار کنیم؟... باید شعرای شاعرای انگلیسی رو تجزیه و تحلیل کنیم، یعنی معنی کنیم و برداشت خودمونو بگیم!...اونم کی؟... من که از شعرای فارسی هم خوشم نمیاد، آخه چه جوری بگم که منظور یکی مثل جناب شکسپیر که به زبون انگلیسی شونصد سال پیش شعر گفته چیه؟! ولی جدا از این سخت بودنش بعضی درساش هم شیرینه... مثل درام "آنتیگونه"...قشنگ بودش... هرچند یه جورایی کلیشه ای می زنه... اما چون متن اصلی بود و به زبون اصلی خوندمش از خوشم اومد... توی امتحان باید بگیم شخصیت هرکدوم از کاراکتر ها رو توصیف کنیم از روی حرفایی که زدن... امروز هم امتحان داریم... از این مدل امتحانا خوشم میاد... امتحانای مدل "Unseen"به قولی "مدلِ نادیده"!... یعنی امتحانی که استاد از خارج از کتاب سوال میگه و ما قبلاً ازش چیزی نخوندیم و لازم هم نیست برای امتحانش چیزی بخونیم... این مدل امتحانا برای آدمای تنبلی مثل من که حوصله درس خوندن ندارن خوبه!... البته این یکی بجای unseen,unheard! بايد باشه... چون باید بریم لابراتوار و نوار های "نشنیده"!! رو ترجمه کنیم... خب فعلا من برم...
نوشته شده توسط سمانه در شنبه شانزدهم دی 1385 ساعت 6:26 قبل از ظهر موضوع: | لینک ثابت اومدم دوباره...
سلام وای، نمی دونم از کجا شروع کنم...کلی حرف دارم... به مردم می گفتم که چرا تارعنکبوتای خونه شونو پاک نمی کنن، اونوقت خونه خودم ببین چه شکلی شده... خیلی وقته که به وبلاگم سرنزده بودم...چون سرم خیلی خیلی خیلی شلوغ بود تو این دو سه هفته ( تازه این سه تا "خیلی" هم نمی تونه نشون بده که چقدر سرم شلوغ بود!!!)... حالا می خوام دلایلشو بگم...اولش بگم...اگه حوصله شو داری بخون... وگرنه خداحافظ!(یا به قول یه بنده خدایی buy!!!) اولین دلیل اینه که چون بدجوری پابند این انجمن ورزشی شدیم، صبح تا شبمون اونجا می گذره... این چند وقت هم کلی برنامه داشتیم...مسابقه قوی ترین مردان دانشگاه که دومین دوره ش بود امسال(خیلی مسابقه پرهیجانیه) و نفر دوم مسابقه هم یکی از بچه های انجمن بود... مسابقات گل کوچیک آقایون (ما تو این مسابقه ها نقش عوامل پشت خط مقدمو داشتیم... مثلا کارتهای زرد و قرمز مسابقه فوتبالو درست می کردیم!، یا برای سیستم صوتی مسابقه قویترین مردان آهنگ تکنو جور می کردیم!... و از همه مهم تر بچه های انجمنو تشویق می کردیم تو مسابقه ها!)... همین چند روز پیش هم که کلی برف اومد، جشنواره برف و یخ گذاشتیم که خیلی باحال بود... یه روز برای دخترا بود و یه روزش هم برای پسرا...بچه ها آدم برفی درست کردن و قشنگ ترین آدم برفی ها جایزه گرفتن... دلیل دوم درگیر کارای ویژه نامه تمشک بودم، یعنی بودیم...یه ویژه نامه چهار صفحه ای درباره امتحانا آماده کردیم که رایگان بود...مطالبشو می تونید تو وبلاگ تمشک بخونید.. تمشک ایندفعه هم یه جورایی ورزشی شده بود!...چون مطالبش همه ش مال بچه های انجمن بود...همه می گفتن اسمشو بذارید:تمشک ورزشی!... آره دیگه،بچه های انجمن همه شون کنسرو استعدادن ...و طنز!!! و اما دلیل اصلی تر...این ضرب المثلو شنیدید که میگه " خواهی شوی خوش نویس، بنویس و بنویس و بنویس"... خب استادمون هم میگه "خواهی شوی مترجمه، ترجمه کن،ترجمه کن،ترجمه!!!"... یعنی چی؟...یعنی اینکه هرچی هم که تئوری بخونی، اما عملی کار ترجمه نکنی،همه ش کشکه... خب ما هم رفتیم تو کار ترجمه بطور جدی!...تا ما به عنوان مترجم اعلام موجودیت نمودیم، از چپ و راست برامون کار رسید!...من که کارمو خیلی دوست دارم...با اینکه خیلی سختی داره... با این همه کار و مشغله دیگه مگه می شه درس هم خوند؟!!!... اون هفته وقتی که فقط یه ساعت درس خونده بودم،رفتم سرجلسه امتحان، اون موقع بود که واقعا یه خرده تکون خوردم!که چرا درس نخوندم!... یعنی الان عذاب وجدان درد دارم! (که فکر کنم طبیعیه ، آخه الان هفته فرجه امتحاناست و جو منو هم گرفته، مثل خیلی های دیگه!) ولی من این هفته ی فرجه رو دوست ندارم...چون دانشگاه خیلی خلوت می شه... همه بچه ها میرن خونه هاشون...یعنی ولایاتشون... اونایی هم که هستن رو باید فقط تو سالن مطالعه پیداشون کرد... خب تو همچین جوی آدم مجبوره، یعنی چاره دیگه ای نداره که بشینه و مثل بچه آدم درس بخونه!!! منم الان برنامه ریزی جدی کردم که درست و حسابی که نه، در حد اینکه مشروط نشم!،درس بخونم...چون تازگیا به این نتیجه رسیدم که نمره، به قول بچه های ریاضی،اپسیلن هم اهمیت نداره!...مهم اینه که تو خودت حس کنی یه چیزی یاد گرفتی...حالا نمره امتحانت هر چی شد،شد!
نوشته شده توسط سمانه در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 ساعت 7:31 قبل از ظهر موضوع: | لینک ثابت |
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y H A M E D A L I V E R D I |
|||